فقط بخندیم,بخندید,بخندیم,بخندند,بخندیم, بخندانیم, نوشته,آهنگ,فیلم,نرم افزار,
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد
صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید:ای مرد بالای نردبان چکار میکنی؟
ملا گفت دارم نردبان می فروشم!
باغبان گفت:در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت:نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد می فروشم؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که میپرسی؟
خب معلوم است;خورشید روز ها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن میکند.
به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است
ملا گفت:بیست تومان
حاکم ناراحت شد و گفت:مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت:منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقول!
جوانان با تعجب از او پرسیدند:ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت:این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
ملا گفت:ببخشید نمیدانستم که از خویشاوندان شماست
اگر میدانستم به او اسائه ادب نمیکردم!؟
برچسب:
نویسنده: پیمان